تبليغاتX
دامداران جوان

دامداران جوان

به بهانه خیسی دستانم.......

نیا باران....

 زمین جای قشنگی نیست 

 من از اهل زمینم خوب میدانم.. 

که "گل" در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد

 و پروانه را هم دوست میدارد..

 نیا باران......

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 1:49  توسط Keivan  | 

سیمین بهبهانی

شعری از خانوم سیمین بهبهانی


در ادامه مطلب.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 1:35  توسط Keivan  | 

حاضر جوابی

می گویند:  "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم  بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ  تو...  چه محشری می شوند! آقای "اینشتین"در جواب نوشت:ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود!  ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !


روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»


یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.یه تاکسی می گیره،وقتی به محل می رسن،به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم.راننده میگه نمیشه ،چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده .راننده میگه: گور بابای چرچیل ،هر وقت خواستی برگرد! 

نانسی آستور- (اولین زنی که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیای کبیر راه یافته و این موفقیت را در پی پاسخگویی و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزی از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان) رو کرد و گفت :من اگر همسر شما بودم توی قهوتان زهر می کردم .چرچیل ( با خونسردی تمام ونگاهی تحقیرآمیز) : من هم اگر شوهر شما بودم می خوردمش.

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم




+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 1:28  توسط Keivan  | 

جایزه صلح نوبل 1971

نمي دانم عکس بالا را ديده اي يا نه؟ براي من عکس هايي که از سياستمداران گرفته مي شوند هر چيز را که نشان دهند، زيبايي را بر نمي تابند. امااين عکس يکي اززيباترين شاهکارهاي کم ياب سياسي راثبت کرده است.دراين عکس ويلي برانت (Willy Brandt)، وزير خارجه وقت آلمان، را نشان مي دهد که در برابر مجسمه يادبود کشته شدگان لهستان در ورشو، زانو مي زند. خوب است که بداني لهستان در جنگ جهاني دوم، بالاترين آمار تلفات انساني را در سطح جهاني داشت.
 بيش از هفت ميليون نفر با اشغال لهستان در 1939 توسط آلمان نازي جان خود را از دست دادند. و حالا فکرش را بکن که بعد از سه دهه از آن واقعه اسف بار تاريخي، آلمان وزير خارجه اش، ويلي برانت ، را به ورشو فرستاده تا دست دوستي به سوي لهستان دراز کند. ا و قرار است در ميدان مرکزي ورشو ، کنار مجسمه يادبود کشته شدگان جنگ جهاني دوم لهستان سخنراني کند.
7 دسامبر1970 . نفس ها در سينه حبس است و نه فقط لهستان، که دنيا چشم است و گوش تا ببيند و بشنود او چگونه از کشورش اعاده حيثيت خواهد کرد... و او کلمه اي حرف نزد. به جاي رفتن ِ پشت تريبون، با قدم هاي شمرده و آرام به طرف مجسمه يادبود رفت و در برابر آن زانو زد... و دقايقي بعد، در برابر چشمان حيرت زده خبرنگاران و حاضران، در سکوتي سنگين جايگاه را ترک کرد...
 ويلي برانت جايزه نوبل صلح 1971 را به خاطر اين حرکت زيبا از آن خود کرد و مرد آن سال شد. امروزه، يکي از ميادين اصلي ِ ورشو به نام ويلي برانت است و نماي يادبودي از او، در حاليکه زانو زده است، در وسط اين ميدان به چشم مي خورد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:12  توسط Keivan  | 

سرباز آلمانی

ژوزف شولتز یک سرباز آلمانی در جبهه ی شرق بود. در بیستم جولای سال 1941، او به همراه 7 تن دیگر از همرزمانش به ماموریتی که گمان میکرد عادی است فرستاده شد. پس از یک راه پیمایی کوتاه، او و افراد گروه دریافتند که ماموریت با آنچه تا آن موقع انجام داده بودند به کلی متفاوت است:

در پیش روی خود، آنها 14 شهروند اسیر شده را دیدند که با چشمان بسته، کنار دیوار، انتظار مرگ میکشیدند. 8 سرباز در دسته ی شولتز در 10-15 متری این افراد متوقف شده و دستور یافتند تا همه ی شهروندان را اعدام کنند. 7 نفر از افراد اطاعت کردند. در سکوتی که حکم فرما بود تنها شلیکهای متناوب تفنگ شنیده میشد. جوزف شولتز از دستور سرپیچی کرد. کلاه و تفنگش را به زمین انداخت و آرام خود را در کنار شهروندان اعدامی قرار داد. او مرگ را به جای کشتن غیرنظامیان نومید انتخاب کرد. ثانیه هایی بعد جسد 14 غیرنظامی به همراه یک سرباز آلمان نازی روی چمنها قرار داشت. او به دستور مافوق، به دست همرزمانش اعدام شد.

این عمل نشان داد که انسان می تواند خوب یا بد بودن را انتخاب کند. این یک شورش نبود. یک کار قهرمانانه نبود. داستان قربانی شدن هم نبود. و با این کارِِ جوزف شولتز کسی هم نجات پیدا نکرد. همه به علاوه ی یک نفر بیشتر کشته شدند. اما او نمونه ی یک انسان بااخلاق شد. او از تیرباران کردن امتناع کرد چون اینکار را غلط میدانست. اینکه 14 یا 15 نفر کشته بشوند شاید در نظر اول خیلی مهم نباشد. اما برای او و ما چرا.

و این درس بزرگی بود که یک سرباز آلمان نازی به دنیا داد.

پی نوشت: در عکس زیر، شولتز نفر وسط است. درست زمانی که کلاه و اسلحه اش را به زمین انداخته و به سمت شهروندان میرود. لحظاتی بعد در کنار دیوار به همراه 14 نفر دیگر اعدام میشود‬

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 16:14  توسط Keivan  | 

حکمت روزگار....


اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد. 

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد. 


نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید. 

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد. 

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد. 

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد. 

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 21:54  توسط Keivan  | 

حالم خیلی بد است......

حالم بد است ،
از رفتارهایمان حالم بد است ، از طرز رانندگیمان ، از صفهای صد شاخه مان ، از هجوم تاتارگونه مان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ، از برخورد و نگرش مان نسبت به جنس مخالف، از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی ، از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ، از آشغال ریختن مان در خیابان ، از قابلیت مان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ، از بی تفاوتی مان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان ، از نشستن در خانه هایمان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره . . .!

از عملهای زیبائی ، از یکی نبودن حرف و عمل مان ، از تعارفهای بی موردمان ، از غیبت کردنهای کثیرمان ، از تغییر نظرهای یک ساعته مان ، از بی تفاوتی مان نسبت به کودکان کار ، از جو حاکم بر ورزشگاه هایمان ، از انتخاب دوست پسرمان بر مبنای نوع خودرو اش ، از چاپیدن یکدیگرمان ، از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرمان . . .

از بی مطالعه بودنمان ، از تن دادن و دل ندادنمان ، از رفتارهایمان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ، از عدم رعایت نظافت شخصی مان ، از فروختن شرفمان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ، از مدرک گرا بودنمان ، از کلاس گذاشتنهای بی موردمان ، از جوکهای قومیتیمان ، از نژاد پرستیمان ، از خواب دو هزار و پانصد ساله مان ، از ادعاهای گزافمان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان، از رقصیدنمان در مهمانی با روسری...!
از کجا بگویم از چه بگویم که حالم بد است ، خیلی هم بد است...

 

 

درج از وبلاگ  از زبان ژوکر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 13:16  توسط Keivan  | 

جدایی نادر از سیمین

خبر : جدایی نادر از سیمین خرس های طلایی و نقره ای قلبم را درو کرد



پیشنهاد می کنم "حتما" ببینید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 13:2  توسط Keivan  | 

از گوشه و کنار

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است

 

این روزها کمتر کسی به خودش زحمت می دهد یک نفر را کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد ..تلخی هایش را صبر کند.. آدم های امروز'' دوستی های کنسروی'' می خواهند؛ یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید, حق با توست.. حق با توست!!

 

همیشه آب نطلبیده مراد نیست!!! گاهی بهانه ایست برای سر بریدنت!!!!!

 

ماه زیر ابر میمونه... خواستن توانستن نیست... دل به دل راه نداره... آسمونم همه جا یه رنگ

نیست ... لطفا" شعار ندهید"

 


از ورق زدن صفحات تکراري حالم بهم مي خوره
از اين تراژدي که اسمشو گذاشتن زندگي حالم بهم مي خوره
از اين سناريو که بازيگراش تو بازي هم نقش بازي مي کنن حالم بهم مي خوره
از اين من و تويي که بخاطر غرورمون ما نمي شه حالم بهم مي خوره
از اين قانون هاي دست و پاگير آدم بزرگ ها و اجتماعشون حالم بهم مي خوره

 

حکایته عجیبیه، دخترا در زمان تحصیل به فکر ازدواجند و بعد از ازدواج به فکر ادامه ی تحصیل


خط زدن بر من پایان من نیست ، آغاز بی لیاقتی توست


عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

  نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت....

برف با قلۀ کوه

  رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب 

و نسیمی با زلف  دو کبوتر

با هم  و شب و روز و طبیعت با ما

  عشقبازی به همین آسانی است  


  اگر مردي زن نگيرد عاقل است ولي اگر زني شوهر نکند ، «بيخ ريش پدرش مانده» است چه مزخرف


چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 12:38  توسط Keivan  | 

لحظه ی تحویل سال


کمتر از دو ساعت تا آغاز سال جدید مانده،

به تمام کسانی فکر میکنم که طلب دعای خیر به هنگام تحویل سال داشتند

کسانی که ایمیل دادند،اس ام اس فرستادند و زنگ زدند

به مشکلات و رنج های ژاپن،لیبی،بحرین،یمن و.......

مهمتر از همه کشور خودمان

به آرزوهای و رویاهای کوچک و بزرگی که داشتم و به آنها نرسیدم و در مواردی رسیدم

به سال گذشته؛درست همین موقع که نزدیک تحویل سال بود

لحظه به لحظه اش را یادم می آید

لعنت به این روزگار!!

زندگی ما شبیه تردمیل شده،گاهی تند میرویم و گاهی کند.ممکن است شیب راه تغییر کند ولی وقتی هدفن را از دو گوش خارج میکنیم و بدور از هیاهوی آهنگ های شاد و غمگین زندگی به اطراف نگاه میکنیم خود را گوشه ی اتاق خواب،ساکنه ساکن می بینیم.یعنی آن همه عرق ریختن ها و نفس نفس زدن ها هیچ بوده؟!

بحث پند و اندرز نیست،که اگر به آن باشد شما در زمره شیخان و ما دربست از جمله مریدانیم.ولی آقای محترم،دوشیزه خانوم گرامی اگر میخواهی تصمیم بر شروع یا اتمام موضوعی بگیری همین الان بگیر چون لحظه تحویل سال و ورود به سال 90 اتفاق خاصی نخواهد افتاد.میخواستم در پست جداگانه ای این مطلب را بگویم.چون سخنی حکیمانه بود که در باب سال نو ایراد کرده ام(البته به زعم خودم) و آن این است"" شمایی که داری این مطلب را می خوانی!هر ثانیه که میگذرد نظیر همین ثانیه درست در یک سال قبل نیز رخ داده است،پس هر ثانیه را می شود سرآغازی برای سال جدید تصور کرد،هر تصمیمی داری همین الان بگیر""

سالی نیکو به همراه شادی و سلامتی برای همه آرزومندم(ازون ژستای بشر دوستیه الان!!!)اصلا گوره بابای دنیا!فقط شادی و سلامتی باشه بقیرو وللش!!!

در پناه خدا باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:31  توسط Keivan  |